آشتی یعنی
زور غمباد حرفهای ناگفته ات
نرسد به درد دلتنگی
آشتی یعنی
زور غمباد حرفهای ناگفته ات
نرسد به درد دلتنگی
آنقدر با آسمان بیگانه بودیم
که ابرها هم فهمیدند
ما پرنده نیستیم
بر باد رفته ایم
جا گذاشتم تو را
گوشه اي درون خود
آن شبي كه بين ما
سايه اي قدم زد و
صحنه عاشقانه شد
.
جا گذاشتم تو را
مثل خاطرات كودكانه ام
لحظه اي شبيه خواب
لحظه اي كه دور مي شوم ز تو
روي صندلي تاب
.
جا گذاشتم تو را
لا به لاي خرت و پرت هاي كيف دستي ام
پشت عكسهايمان
كه گم شدم درونشان
روي زخم هاي مشترك
زير چسب هاي پر علاج مرهمت
كه سالهاست بستي ام
جاگذاشتم تو را
لا به لاي گريه وازه هاي شعر،
اين تمام هستي ام
"من و شب هر دو بر بالین این بیمار بیداریم
من و شب هر دو حال در هم آشفته ای داریم" (۱)
چه شب بیتابی است
من از این خاطره ها بیدارم
گاه گاهی آرام
من به جای باران
روی پیراهن شب می بارم
چه شب بیتابی است
شیشه در خون دلش می غلتد
قاب عکسی که شکست
تو رها گشتی و من حالا
تک و تنها
در قابم
چه شب بیتابی است
من از این بی خبری بیزارم
کاش می دانستی روزی
دست من نیست حالم
چه کنم
سخت بیمارم...
(۱) : استاد فریدون مشیری
گیریم که دلتنگ تمام هم آغوشی هایمانم
آن همه بوسه که در چمدان جا نمی شود...
" لبخندهای مصنوعی "
لای حرف های خسته از گفتن
زیر سقف های خشک مسکونی
گرم زندگی شدیم و پنهانیم
پشت لبخندهای مصنوعی
بین گریه و قرص و بیخوابی
دور تکرار بی مصرفی دارم
گرم آغوش تو خالی از من که
" مثلا یأس فلسفی دارم "
حرفی از سکوت من کم کن
حرفی از دردِ دروغ بودنِ من
به زن اسیر این چها پاره نخند
به من و این ادای "فروغ" بودن من
خنده نیست بر لبی که جا مانده
لب فنجان عصرهای افسرده
هر کجای کارمان که می لنگد
یکی از ما دو تا زمین خورده
زیر پلک های بسته ات جا کن
بغض بی صدا و خفته ای در مرد
خبر داغی از مجوز باش
توی گوش شاعری دلسرد
.
.
.
قرار بود نباشی که من
از حصار فکرهای سخت گیر تو
از کرانه های دست سردسیر تو
رها شوم
چه شد که نیستی ولی
بدون بند اخم های تو
به آن نگاه پرتنش
گرفتار تر شدم
قرار بود نباشی که من
خرابه های عشق را
روی خاک دیگری بنا کنم
چه شد که هر چه روی هم گذاشتم
عمارتی نشد که با تو داشتم
چه شد که در پناه این همه نگاه نو
از تمام چشمها که رانده ام
بی پناه تر شدم
خواب
" ای دلی که رفته ای به خواب
بدان که مدتی است
آنچه می تپد به جای هوی و های تو
آنکه ساز می زند
به جای پنجه های پرتوان تو
یک وجود آشناست
ای دل غنوده و شکسته ام
در میان لای لای اشکهای خسته ام
خوب و خوش بخواب
که ما تمام شب
در کمین یک خیال خوش نشسته ایم
بی خبر از آنکه باز
یک نفر نشسته در میان راه ماست
یک نفر که می شناسمش شبیه شعر
یک نفر که می نواردم مثال مرد
آنکه بر هجوم ضربه های پر حرارتش
زندگی بناست
نبض دردهای ماست "
با من این تلخی قهر
با من این خشکی خشم
با من این سختی فریاد غضب آلودت را
به تماشا منشین
تو که می دانی من
هر چه در دامن بود
نذر آرامش چشمانت
دادم
تو که می دانی
من به آن لحظه که می خندی تو
معتادم.